عزیزم! عزیزم! باید همین الان می بودم که دست هایت را بگیرم ، شبیه همان روزی که خسته شده بودی ، همان روزی که به گریه افتادی ! همان روزی که جنین وار در آغوش گرفته بودمت ، که نمی گذاشتی چشم هایت را ببینم . باید تمام این روزها را کنارت می بودم و بغلت می کردم. عزیزم ، تمام این روزها ، تمام این هفته ، از همان جمعه شب لعنتی هیچ لحظه ای به اندوه خودم فکر نکردم ، هیچ لحظه ای برای خودم گریه نکردم ، تمام اشک هایم ، تمام هق هق هایم از اندوه نشسته بین صدا و دست های تو بود. از اینکه من همانی بودم که به تو رنج مضاعف بخشید. می بینی ؟ می بینی آدم ها گاهی چقدر می توانند بی رحم باشند ؟ می بینی که من، همانی که روی مهربانی اش جانت را قسم می خوردی ، چقدر می توانم آدم لعنتی باشم؟ زمان زیادی لازم است که خودم را به خاطر تو ببخشم.باید مدام بنویسم. باید مدام بنویسم و پاک کنم . باید مدام بنویسم و رنج ببرم. باید مدام فکر کنم به اینکه دست هایت را با دست های خودم پس زدم. باید تمام شب ها را تا صبح درون ذهن خودم بمیرم. باید به خودم بگویم که من اسیر جاه طلبی های بی نهایت خودم هستم.باید اعتراف کنم که من خودم دست های تو را از خودم جدا کردم و البته این اندوه کمی نیست. باید عکس هایت را ببینم. ببینم که از من که درمانت بودم به دیگران پناه برده ای . باید زار بزنم. باید خودم را به درو دیوار بکویم برای رنجی که به تو بخشیدم. برای اندوه عظیمی که روی دلت گذاشتم. عزیزم.عزیز دوست داشتنی ام. درد تو را ، من را ، دیوانه می کند! سال هاست فهمیده ام از هیچ چیز را گریزی نیست... ما در تله ی زندگی گیر کرده ایم و هربار باید قوی تر شویم اما هیچ کدام از این ها کافی نیست ...
برچسب:
نویسنده: کارن نوروزی