سه، دو ، یک! آخرین تیر را من روی خودم خالی میکنم. آخرین طناب را من میکشم! تمام روز با خودم حرف زده بودم ، تمام شب به خودم پیچیده بودم...به دکترم پیام داده بودم که در جهان رها شده ام ، هیچکس را ندارم، باید با کسی حرف بزنم و برای کسی گریه کنم . گفته بودم پوسیده ام ، سقوط کرده ام و در تاریکی بی انتها شناور ! کم کم فشار هوا تمامم را به هزاران ذره تقسیم میکند. حالا دیگر هیچکدام از اینها اهمیتی ندارد. حالا که خودم را از مدار تو پرت میکنم به دورترین نقطه ی جهان! به تاریک ترین بخش ممکن هستی!جایی که هیچ نوری نباشد! خودم را ،اگر چیزی از او باقیمانده باشد از تمام جهان میگیرم ! تیکه های باقیمانده از خودم را ، از دور کهکشان جمع میکنم و جایی میروم که دست خودم هم به خودم نرسد! باید برای سالها خاموش شوم!
+همه ی حرف ها را برای خودم نگه میدارم. همه ی دردها ، اشک ها ، بغض ها! چیزهای زیادی هست که نمیشود گفت... من همه ی روزها را میبینم! تمام چیزهایی که رو به رویم قرار گرفته است. همه چیز برای من باقی می ماند، میان ذهنم...
+از من هیچ چیزی میان زندگی تو باقی نمی ماند. تمام خودم را میکنم و با خودم میبرم به ناکجا! به تو گفته بودم. من از روی خودم رد میشوم تا کسی آسیب نبیند! میگذارم از رویم رد شوند تا کسی آسیب نبیند.
برچسب:
نویسنده: کارن نوروزی