خرید بک لینک

چیز زیادی باقی نمانده!من باید کنار میکشیدم!تمام گلوله ها را خرج کرده بودی!یکی مانده بود که سهم من شد! تو انفجار کهکشان ها را دیده بودی؟ تو که همه چیز را بلد بودی ، همه ی راه ها را رفته بودی، همه ی جهان ها را دیده بودی و فهمیده بودی که نمیشود ،که نمیشود، که نمیشود! انفجار کهکشان ها را دیده بودی؟ آن متلاشی شدن لعنتی ، آن زیبایی عمیق و درد! خیال کرده بودم حالا میتوانم یک گوشه بنشینم و دست از رفتن بکشم. من مدام در حال رفتن بودن! مدام در حال رفتن! از خودم ، از تو ، از دیگران ! خسته شده بودم. دلم میخواست یک جا آرام بگیرم. حالا شاید با این انفجار جایی به ابدیت بپیوندم. سیاه چاله ها هم خود را میبلعند؟ درحال بلعیدن خودم هستم!چیز زیادی باقی نمانده و تمام نورها رفته اند. تنها تجربه ی خالی بودن از همه چیز به شکل اندوهباری تکرار میشود. اما قرار نیست تو دلت برای من بسوزد و برای دلسوزی کنارم بمانی. این را به من بدهکاری!بخاطر عشق! حالا من خودم را از تمام جهان میگیرم.چیزی از من باقی نمانده جز خودم و آن نور زیبای لعنتی که تو با خود بردی!

برچسب: نویسنده: کارن نوروزی تاريخ: چهارشنبه 21 اسفند 1398 ساعت: 15:42

صفحه بندی