خرید بک لینک

خواستن، توانستن بود؟ لعنتی... این همه سال ، این همه زندگی ، چطور آدم فراموش میکند که گاهی خواستن، توانستن نیست؟ دراز کشیده بودم وسط خانه ، روی سرامیک ها، قرار بود سرما زخم ها را آرام کند. تو مرهم من بودی؟ چطور امکان دارد که ریشه ها هنوز پیشروی میکنند؟ خیال میکردم با رفتنت همه چیز خاموش میشود.. حالا دردها هستند ، به شکل مسخره ای میان رگ هایم می پیچند، ریشه ها با سرعت بالایی تکثر میشوند ، پیش میروند... انگار نه انگار که تو نیستی تا آبیاریشان کنی! همه چیز را از خودم میگیرم تا همه چیز را درونم قطع کنم. خاموشی مطلق...

برچسب: نویسنده: کارن نوروزی تاريخ: چهارشنبه 21 اسفند 1398 ساعت: 15:42

صفحه بندی