خرید بک لینک

تمام روز رو دویده بودم. خودم رو به بی خیالی زده بودم.کسی جای من از خانه بیرون رفته بود که دیگر نمیشناختم اش ! لعنتی خودم رو به نفهمیدن زده بودم و دوییده بودم یه جوری که انگار مطمئنم شب قراره برسم به یه جایی که رسیدنی نیست.خسته بودم؟ خوابیده بودم روی آسفالت وسط خیابون، جای سنگا رو تنم مونده بود ، تنم رو محکم تر فشار میدادم که درد بیشتر تو تنم بپیچه !خودآزاری داشتم؟ خودم رو به در و دیوار کوبیده بودم ، ناخونام رو کنده بودم ، موهام رو به باد داده بودم با خودش ببره! خودم رو روی آسفالت کشیده بودم ، یه جوری که دردا ریشه ای تر بشه... خسته بودم. تمام راه تا خونه رو از یه جایی پیاده رفته بودم ، به بوق ماشینا توجه نکرده بودم ، گوشام کر شده بود و زبونم بسته! خودم رو میکشیدم تا خونه، تا یه نقطه امن که دیگه هیچ کجا نبود... دیگه هیچ کجا امن نبود و من اینو خوب میدونستم. شبیه آواره ها از هرجای خونه به یه جای دیگه کوچ میکردم تا تنم یه جایی آروم بگیره... یه جایی برای چند ثانیه بتونه به خودش برگرده... به دکتر گفته بودم. دکتر میفهمی؟ دیگه منی نیست... من سر تا سر او شدم. دکتر خندیده بود، من یه جوری گریه کرده بودم ، یه جوری لرزیده بودم ، که تبریز لرزیده بود!

برچسب: نویسنده: کارن نوروزی تاريخ: چهارشنبه 21 اسفند 1398 ساعت: 15:42

صفحه بندی