نشسته بودم روی اُپن آشپزخونه ات ، نگاهت میکردمُ ، دلم؟ دلم لبخند میزد. دلم میومد کنارت وایمیستاد ، عطرتُ بو می کشید ، دستاش رو روی دستات میذاشت ، خودم ؟ خودم روی اُپن آشپزخونت نشسته بودم و به خودم میپیچیدم !فکرم؟ فکرم تمام لبخند قشنگ گوشه دلمُ به بار ننشسته درسته میبلعید ، اجازه نمیداد بذری از تو ، توی دلم ریشه بدوونه و جوونه بزنه. تو قرار نبود سبز بشی ، قرار نبود ریشه بدی اما همه ی اینا دلیل قانع کننده ای نبود تا بخوام بذری که از تو یه روزی گوشه قلبم کاشته بودمُ نیست کنم. بخشی از من به تو وصل شده بود ، این بزرگترین راز من و تو بود. من ترسی نداشتم. چیزی هم برای از دست دادن نداشتم.من به تو وصل شده بودم و اصلا این وصل شدنه حس عجیبی داشت ، قرار نبود تو بدونی! لازم نبود تو بفهمی وقتی بهت میگم جانم یعنی واقعی واقعی جانمی! یعنی میدونی اصلا میفهمیدی هم چه اهمیتی داشت؟ دلم برات میرفتُ نباید میدونستی! من جوونه های توی دلمُ هر روز صبح هَرَس می کردمُ ، خیالت تا شب دوباره گوشه ی دلم جوونه میزد ، خودت، خودت کجا وبلاگ بودی؟ کلمه !
برچسب:
نویسنده: کارن نوروزی