+همین چند ساعت پیش ، وقتی تشنگی شدید به اجبار از خواب بیدارم کرده بود، دُرست همان وقتی که میان تاریکی آشپزخانه بطری آب را سَر میکشیدم ، یک لحظه از دلم گذشت که کاش همان آن،کسی بود که شماره اش را میگرفتم و به او میگفتم عزیزم. همین! بعد از حجم اندوه و پوچی که به قلبم هجوم آورد دلم خواست همانجا بنشینم و زار زار گریه کنم. راستش گاهی رو به رو شدن با این واقعیت که هیچکس نیست خیلی دردآور می شود! لعنتی، اصلا همین آنی که این کلمات را ردیف میکنم قلبم درد دارد. تمام جانم درد دارد...
+روزهایی هست که دلم میخواهد آدم ها فقط نامم را صدا بزنند تا شاید این حُفره های لعنتی برای چند ثانیه پُر شود...
+من را ببین , ، شبیه سیاه چاله ای شده ام، رها شده ، میان کهکشان ، همه چیز را میبلعم و هر روز حُفره ام عمیق تر میشود!
برچسب:
نویسنده: کارن نوروزی