اول.یک جایی تمام نسخه هایی که تا آن روز برای خودت پیچیدی بی فایده می شود ، به هرطنابی که چنگ بزنی ، به هر دری که بکوبی ... ناگهان خودت را پیدا می کنی که به همه ی طناب های پاره چنگ زدی ، همه ی دیوارها را کوبیدی و مستاصل میان زندگی ایستاده ای!
دوم.به خودم می گویم بعضی چیزها دست من نیست ... بعضی چیزها از توان من لعنتی خارجه!
سوم.میخواهم رهایت کنم ، دلم برایت نرود... میخواهم نخواهمت!
برچسب:
نویسنده: کارن نوروزی