+دلم آغوش میخواست ، تمام آن ثانیه هایی که مستاصل میان آشپزخانه ایستاده بودم ، تنها دلم یک آغوش میخواست!دلم میخواست کسی بودکه می توانستم بی مکث ، بی توجه به ساعت ،شماره اش را بگیرم ، روی سرامیک های سرد وسط آشپزخانه دراز بکشم و برایش از خودم بگویم.
+تو نفهمیدی! شاید هم برایت بهتر بود نفهمی! هر دو برای من رنج عمیقی بهمراه داشت.
+دلم میخواست از تو دور میشدم. تو میان زندگی ام با این فاصله ی عمیق و نرسیدنی برای خودت چرخ نمیزدی، من به بوی عطرت نمیرسیدم ، اگر هم میرسیدم نفس هایم عمیق تر نمیشد ، قلبم فشرده نمیشد ، چشمانم از درد بسته نمیشد!
+ دلم تو را میخواست ، تو هم ...! باید بنشینم وسط اتاقی که وقتی درش را باز می کنم ، بوی عطرت خودش را به صورتم می کوباند ، تنها زار بزنم!همین!
+دردها از تنم نمی روند، انگار که بخشی از من شده باشند!صبح ها با من از خواب بیدار می شوند، تمام طول روز به کتف هایم می چسبند ، میان رَوانم جولان می دهند ، قلبم را می فشارند و شبها درآغوششان به خواب می روم!
برچسب:
نویسنده: کارن نوروزی