ببین، من برای اینکه اون شب دور میدون هروی صدات کنم و بهت بگم صدات توی ذهنم نشسته ، با خودم کلی مبارزه کرده بودم... با خودم کلی حرف زده بود... تمام مسیر سیدخندان تا هروی رو هزار بار به خودم گفته بودم میگم نمیگم ! ببین ، من نمیدونم چی میشه یکهو جسارت بعضی کارا توی یه لحظه توی وجودت میشینه ، جا میگیره ، اما می دونم بعد تمام اون لحظه ها برنده من بودم ، حتی اگه هیچی شروع نشده تموم شده باشه!
+ببین! دلم میخواست جهانت رو بشناسم ، دلم میخواست جهانم رو با تو تقسیم کنم ، بعد از سالها!
برچسب:
نویسنده: کارن نوروزی