تمام آن لحظه ها انگار هیچ وقت نبودند! شبیه تمام خواب های این چندوقت که شب ها میانشان سرک میکشیدی و صبح به وقت بیداری، به وقت واقعیت، از دستانم رفته بودی ! جوری که انگار که هیچ وقت دستانم رانگرفته بودی ، آن طور خاص که مخصوص خودت هست نگاهم نکرده بودی ،صدایم نکرده بودی ، نگفتهبودی دوستم داری ! قرار بود "غبار غم برود و حال خوش شود"!
دلم نمیخواست از توبروم! از تورفتن درد داشت، کنارت نفس کشیدن و از تو رفتن درد داشت! لعنتی! کلمات برای نشان دادن چیزی که از تو درونم جریان دارد ، کافی نیستند، همین درد را عمیق تر میکند. همین که نمیتوانم چیزی از تو را میان کلماتم جاری کنم، دلم تورا میخواهد و هیچ کلمه ای برای بیان آن اشتیاق خاص کافی نیست.
+ چطور برایت بگویم تمام آن لحظه ها جنگیدن با خودم برای اینکه به آغوشت نکشم، چقدر سخت بود؟
برچسب:
نویسنده: کارن نوروزی