دزدیدن نگاهی، مرگاندن لبخندی متقابل، نگفتن حرفی، خفه کردن شوق نوازشی، حصر خانگی لبانی بوسه خواه، پناه بردن به نقاب "من سرد و بی تفاوتم حالا تو هر چقدر هم که میخواهی خواستنی و شیرین باش"، پنهان کردن دستها در ته گور جیب که مبادا نوازش کردن یادشان بیفتد، نادیده گرفتن تقارن خواستنی ابروهاش، ندیدن مژه هاش، ندیدن لبخندش وقتی حرف میزنی، گریختن، گریختن، گریختن از مدار تیغ دار خواستن و فراق.
خسته از هر بوسه که سر نوشتش رخ دادن شراره دوری است. ساکت ماندن. چای نوشیدن با نچسب ترین معاشر دنیا، خود. نوشتن جمله ای ساده: میخواهمت، بیا. پاک کردنش. حفر کردن گوری عمیق، دفن کردن شوقِ تازه، از ترس رسیدن لحظه مرگ آور وداع. پر دادن پرنده زیبا، از بس که آسمان شدن ناممکن است. حبس شدن در انتهای تاریک دنیا. تکه چوبی شدن، در دریایی توفانی، سرگردانی میان جزیره های محال: خواستن و نخواستن.
این بود زندگی؟ این بود زندگی.
#حمیدسلیمی
برچسب:
نویسنده: کارن نوروزی