
اول . تمام زمانی که ذهنم از درگیری های کاری خلاص می شود مُدام با خودم فکر می کنم ، وقتی نُت ها را می نویسی ، وقتی انگشتانت را روی کلاویه ها می گذاری به من فکر می کنی ؟ یا من را جایی میان شلوغی زندگی ات گُم کرده ای؟ دوم . زندگی من پُر از قصه های ناتمام است ، شاید هم نه ، پُر از قصه هایی است که یک شبه ، بدون هیچ آمادگی ذهنی ، تمام شده است. همیشه مُرور تمام این رها شدگی ها برای خودم ترسناک بوده است....
ادامه مطلب
اول . تمام زمانی که ذهنم از درگیری های کاری خلاص می شود مُدام با خودم فکر می کنم ، وقتی نُت ها را می نویسی ، وقتی انگشتانت را روی کلاویه ها می گذاری به من فکر می کنی ؟ یا من را جایی میان شلوغی زندگی ات گُم کرده ای؟ دوم . زندگی من پُر از قصه های ناتمام است ، شاید هم نه ، پُر از قصه هایی است که یک شبه ، بدون هیچ آمادگی ذهنی ، تمام شده است. همیشه مُرور تمام این رها شدگی ها برای خودم ترسناک بوده است. سوم . دلم تو را می خواست... چهارم . یکی از دوستانم می گفت من هیچ وقت دیگر به کسی که رهایم کرده فکر نمی کنم ، لبخند زدم......
ادامه مطلب