خرید بک لینک
اول . تمام زمانی که ذهنم از درگیری های کاری خلاص می شود مُدام با خودم فکر می کنم ، وقتی نُت ها را می نویسی ، وقتی انگشتانت را روی کلاویه ها می گذاری به من فکر می کنی ؟ یا من را جایی میان شلوغی زندگی ات گُم کرده ای؟

دوم . زندگی من پُر از قصه های ناتمام است ، شاید هم نه ، پُر از قصه هایی است که یک شبه ، بدون هیچ آمادگی ذهنی ، تمام شده است. همیشه مُرور تمام این رها شدگی ها برای خودم ترسناک بوده است.

سوم . دلم تو را می خواست...

چهارم . یکی از دوستانم می گفت من هیچ وقت دیگر به کسی که رهایم کرده فکر نمی کنم ، لبخند زدم...

برچسب: لبخند, نویسنده: کارن نوروزی تاريخ: پنجشنبه 23 شهريور 1396 ساعت: 13:34

صفحه بندی