روی راحتی بنفش رنگ دراز کشده بودم. دست هایم را در هم مچاله کرده بودم . آسمان و زمین را به هم میبافتم. از تمام چیزهای مسخره دنیا برایش حرف می زدم. او هم چیزی نمی گفت . ساکت . تنها شنونده بود . خیلی وقت ها همینطور رفتار می کرد . یک جایی ، میان حرف هایم بعد از یک اسم مکث کردم ، به تمام هفته ای فکر کردم که دلم می خواست زار بزنم ، همان جا یقه ام را گرفت ، آنقدر آدم دیده بود که بداند من با تمام چرت و پرت هایم فقط می خواهم از تمام چیزی که رنجم می دهد فرار کنم. همان جا که مکث کردم ، که اشکم آرام ریخت ، صدایم کرد ، خیلی آرام گفت : تمام جلسه را منتظر همین لحظه نشسته ام ، چه چیزی با این اسم درون ذهن تو نشسته که اینطور آشفته ات کرده ؟ حالا می توانستم زار بزنم ، حالا که پرده ها افتاده بود ، حالا که معلوم شده بود بوی گند افکارم به او هم رسیده است . گفتم از خودم خجالت می کشم . اسمم را خواند ، گفت چه چیزی باعث شده که همچین احساسی داشته باشم ؟ از افکارم درباره او برایش حرف زدم ، از اینکه احساس می کنم با او به بن بست رسیده ام . از اینکه برای او فیلم بازی می کنم که همان آدم همیشگی هستم اما خودم خوب می دانم جایی میان ذهنم چیزی ایراد دارد ... زار می زدم ! من را آنقدر بلد بود که بداند چقدر رنج می برم. چقدر حجم اندوهم روی شانه هایم سنگینی می کند. آنقدر بلد بود که بداند وقتی برایش از فرار کردن حرف میزنم یعنی هیچ چیز درون ذهنم سرجای خودش نیست. یعنی روزهای خوبی را پشت سر نمی گذارم . صداهای درون سرم آنقدر زیاد است که نمی توانم کنترلشان کنم. به من می گفت چیزی باید این وسط باشد که تو را به رابطه هایی می کشاند که خودت ، خودت را شکست می دهی . به من می گفت هیچ وقت نگذار کسی که تو را در مخمصه می اندازد خودت باشی...
+عزیزم ، عزیزم ... کاش نامهربانی ذهن من را ببخشی !
برچسب:
نویسنده: کارن نوروزی