آن هسته ی موذی و اصلی بی حسی و بی تفاوتی آزاردهنده ای که درونم جا خوش کرده است را پیدا کرده ام! یک تصمیم آنی بعد از اینکه بعد از هربار دوست داشتن و عشق ورزیدن طوری رنج دیده بودم که دیگر فاصله ای با متلاشی شدن نداشتم! البته آن چیزی که من را از تصمیمم، مطمئن تر کرده بود، یافتن خودم در جامعه ای بود که برای آن ها احساس عشق و دوست داشتن یک ضعف بزرگ شناخته می شد. فکر میکنم از یک جایی به بعد دکمه ی off را زده ام و همان لحظه حفره ای درونم شکل گرفته که همه ی احساساتم را بدون اینکه تجربه شوند در تاریکی خودش میبلعیده.
واقعیت این است که تا همین چند وقت پیش همه چیز خوب پیش می رفت ، احساس آرامش داشتم ، حفره من را از تجربه ی دوباره ی تمام آن رنج ها نجات داده بود. تا اینکه من عضوی از جامعه ی کوچکی شدم که آن حس دوست داشتن واقعی میانشان به زیبایی جریان داشت،همان چیزی که من سال ها بود خودم و دیگرانی که به من نزدیک می شدند را از آن دریغ می کردم. چیزی که من راشدیدا آزار میداد عدم تجربه ی آن حس دوست داشتن بود، اینکه من از آن ها عشقی را دریافت می کردم که توان بازگرداندن آن را نداشتم. درواقع هیچ احساسی برای به اشتراک گذاشتن با آن ها درونم پیدا نمیکردم. کم کم حس می کردم حفره تمام زیبایی اش را از دست داده است، من آدمی بودم با یک نقص بزرگ درونم که اینبار خودم آن را ایجاد کرده بودم و هیچکس قادر به دیدن آن نبود. نمی توانستم آدم ها را دوست داشته باشم ، همه چیز برای من به یک شکل عجیب ماشینی اتفاق می افتاد. تجربه ی احساساتی که دیگران از آن به زیبایی صحبت می کردند برای من هیچ بود. دردی که از این موضوع میان قلبم احساس می کردم از تحمل تمام آن رها شدن ها سخت تر شده بود. انگار گم شده بودم و پیدا کردن خودم غیر ممکن شده بود. چند ماه تمام گمگشتی و تاریکی را تجربه می کردم که نفسم را بند آورده بود بعد ناگهان جاری شدن چیزی درونم را حس می کردم ، گروه با عشق بی دریغش من را درمان کرده بود ، یک جامعه ی کوچک توانسته بود من را به خودم بازگرداند ، به خودی که سال ها قبل بخاطر دوست داشتن آدم ها از او بیزار شده بودم ، یک جور عجیبی احساس می کنم آن تجربه ی حس ناب دوست داشتن آدم ها به قلبم برگشته است.
+امروز صبح فکر می کردم چندبار برای آدمی در طول زندگی اش ممکن است پیش بیاید عضوی ازجمعی شود که او را به زندگی برگردانند. یا بهترش اینطور است کسی در مسیر زندگی او قرار بگیرد که او را عضوی از جمعی کند که به زندگی برش گردانند.
برچسب:
نویسنده: کارن نوروزی