گاهی وقت ها احساس میکنم هیچ وقت نتونستم از دریچه ی درستی به زندگی نگاه کنم، مثلا تمام اون زمان هایی که برای خواسته هام می جنگیدم ، اغلب از همون اول می دونستم که شدنی نیست ، میدونستم آخرش قرار به خودم بگم دیدی اینم نشد! اما من همه ی صداهایی که از درون باهام حرف می زد و میخواست نزاره جنگی رو شروع کنم که که ازهمون اول میدونستم آخرش ناکامیه رو انکار می کردم. انگار یه چیزی تو برنامه ی روانم نوشته شده بود که مدام بهم می گفت با زندگی فقط باید بجنگی ، برای همینه که یادم نمیاد آخرین باری که تسلیم بودم و سعی کردم بعنوان یک ناظر به زندگیم نگاه کنم چه زمانی بوده ! درواقع من همیشه وسط رودخونه زندگیم دست و پا میزدم ، هرچی گل و لای بیشتر ، تقلای من بیشتر ، انگار که میخواستم یه جورایی به زندگی ثابت کنم اونی که داره همه چیز رو کنترل می کنه منم نه تو!
حالا امروز صبح ، بعد یک هفته دست و پا زدن توی رود خونه ای که هم خورده بود و گل و لای رسوب شده اش بالا اومده بود ، فقط برای یک لحظه از ذهنم گذشت این همه چنگ زدن برای چیه؟ کی قرار دست از این مبارزه برای اینکه همه چیز اونجوری توی زندگیم پیش بره ، اونجوری اتفاق بیافته که من می خوام دست بردارم؟ بعد انگار یکهو یه چیزی از درون منو ساکن کرد ، اون صداها رو خاموش کرد، فکر میکنم برای اولین بار تو زندگیم دارم اینو تجربه می کنم که دست از تقلای بی خودی بردارم، آروم بشینم یه گوشه بزارم همه چیز روند طبیعیه خودش رو طی کنه و ایمان داشته باشم چیزی که قرار بعد این روزا تجربه کنم ، بهتر از چیزیه که قبلا تجربه کردم.
برچسب:
نویسنده: کارن نوروزی