اول.فرض میکنم بدنم یک سخت افزار است ، یک پوسته ی ظاهری ! بعد یک نرم افزار هم دارد ، روانم ، چیزی که درون ذهنم جریان دارد ، یک هسته ی مرکزی که هر چقدر بزرگ تر میشوم داده های جدید تری را دریافت میکنم ، به روز میشوم ،البته شاید هم نشوم! همه ی این ها بسته به جامعه ای که در آن زندگی میکنم ، خانواده ، محیط و هرجای دیگری که از آن تاثیر میگیرم و شخصیتم با آن شکل می گیرد واز همه مهمتر میزان پذیرش خودم قابل تغییر است.
دوم.من بلد نبودم خودم رو دوست داشته باشم. یک جور عجیبی همیشه از خودم فاصله داشتم ، از زن بودن، از زنانه بودن، در دورترین نقطه از خودم می ایستادم ُ ، خودم رو تماشا نمی کردم.
سوم. نرم افزار میتواند خودش را بازنویسی کند؟ میشود یک روز صبح وقتی از خواب بیدار میشوی ، جلوی اینه می ایستی خودت را ، همان خود دیروز را ، زیباتر ببینی؟زنانه تر؟ این امکان وجود دارد یک سیستمی کدهای غلط خودش را دور بریزد و از نو خودش را بنویسد ؟ با کدهای جدید؟ با نگاه جدید ؟ طوری که یک روز صبح از خواب بیدار شوی و فکر کنی چقدر زیبایی؟ چقدر با خودت نامهربان بودی؟ چطور توانسته ای خودت را دوست نداشته باشی؟ نور نشسته میان چشمانت را نبینی؟ زنانگی نشسته میان حرکاتت را مشاهده نکنی؟
چهارم. به تماشای خودم نشسته ام ! در سکوت ! لذت میبرم؟ بی نهایت!
برچسب:
نویسنده: کارن نوروزی