خرید بک لینک

نشسته بودم رو به روی تو! یا خودم؟ خودم رو تو چشمای تو میدیدم؟ یا ...! به هرحال یه چیزی از تو زیر پوست من ریشه دوونده بود و کم کم داشت جوونه میزد! من فهمیده بودم؟! فهمیده بودم! از اولِ قصه؟ نه راستش من وسطاش بود که فهمیدم تو داری ریشه میدوونی و آروم آروم خودت رو جا میکنی زیر پوستم! هان ، چی میگی ؟ باید بلند تر حرف بزنی ! دیر فهمیده بودم؟ اونقدر دیر فهمیده بودم که نتونم جلوش رو بگیرم؟ نه راستش ، زود فهمیده بودم ! اونقدر زود که بتونم جلوش رو بگیرم ، اما نخواسته بودم! دلم میخواست بدنم زمین بایر یه گیاه باشه ، دلم میخواست حرکت ریشه ها رو زیرپوستم حس کنم ! حالاکه میشد ، حالا که میتونستم!حالا که فرصتش بود! چرا باید وقتی میتونستم به یه چیزی زندگی ببخشم و با اون خودم را زنده کنم ،به مردگی ادامه میدادم؟

برچسب: نویسنده: کارن نوروزی تاريخ: چهارشنبه 18 دی 1398 ساعت: 11:01

صفحه بندی