نشسته بودم رو به روی تو! یا خودم؟ خودم رو تو چشمای تو میدیدم؟ یا ...! به هرحال یه چیزی از تو زیر پوست من ریشه دوونده بود و کم کم داشت جوونه میزد! من فهمیده بودم؟! فهمیده بودم! از اولِ قصه؟ نه راستش من وسطاش بود که فهمیدم تو داری ریشه میدوونی و آروم آروم خودت رو جا میکنی زیر پوستم! هان ، چی میگی ؟ باید بلند تر حرف بزنی ! دیر فهمیده بودم؟ اونقدر دیر فهمیده بودم که نتونم جلوش رو بگیرم؟ نه راستش ، زود فهمیده بودم ! اونقدر زود که بتونم جلوش رو بگیرم ، اما نخواسته بودم! دلم میخواست بدنم زمین بایر یه گیاه باشه ، دلم میخواست حرکت ریشه ها رو زیرپوستم حس کنم ! حالاکه میشد ، حالا که میتونستم!حالا که فرصتش بود! چرا باید وقتی میتونستم به یه چیزی زندگی ببخشم و با اون خودم را زنده کنم ،به مردگی ادامه میدادم؟
برچسب:
نویسنده: کارن نوروزی