یک عصبیت مداوم ... مثلا یک انفجار که مدام در تمام بدنت اتفاق می افتد... انگار که هیچ کدام از این استرس ها و نگرانی ها و فشارهای عصبی تحت کنترل خودت نباشد ... یک خستگی طولانی ازحجم بزرگی از فکرها ؛ کارها ؛ بحث ها ... انگار تمام دویدن ها به نرسیدن ختم شود ... یکهو به خودت می آیی و می بینی که تمام مدت برده ی مدیرت بوده ای ؛ برده ی همکارت بوده ای ؛ برده ی دوستت بوده ای ؛ برده تمام کسانی ک دوستشان داری بودی ؛ برده زندگی بوده ای ... بعد به خودت حق می دهی که عصبی باشی ؛ خسته باشی ؛ یکجایی بایستی و داد بزنی نمی توانم ... فکرها توی سرت رژه بروند ؛ دست هایت نرسند که بخارندشان ؛ که کنارشان بزنند ؛ ک دور بریزنشان ؛ که کمی ؛ فقط کمی ؛ برای چند لحظه خودت باشی ، خودِ خودِ واقعی ات ... برای همین بود که خیلی وقت پیش نوشتم دلم می خواهد شبیه جنین بخوابم ... آن جا حداقل خودم بوده ام بدون بردگی...
برچسب:
نویسنده: کارن نوروزی