خرید بک لینک
گاهی دلممیخواست من اون عابر پیاده بودم. که از کنارت میگذشت! من نزدیک ترین و دورترینم؟ شبیه رام ترین و وحشی ترین؟ تمام تضادها کنارم معنا پیدا میکنند؟ به صدای تو فکر میکنم، به خودم که کنار تو یه آذرخشمادامه مطلب

برچسب: نویسنده: کارن نوروزی تاريخ: چهارشنبه 21 اسفند 1398 ساعت: 15:42

یک ، دو ، سه ! تا چند بشمُرَم؟ چشم های من بسته بود. لب پرتگاه؟ آماده ی سقوط! من شِمُردَن بلد نبودم.یک، دو ، سه! چندبار در ثانیه؟تو چطور؟بلد بودی؟ خودم رو رها کرده بودم. تو من رو خوب بلد بودی! تمام آن روزهای لعنتی دنبال نگاه تو گَشته بودم. دستانم بی فایده بود. زبانم کار نمیکرد. من از عشق میترسیدم. از احتمال سقوط توی تاریکی... یک، دو ، سه ! من هیچ نبودم، تا تو رسیده بودی، من رو شمُرده بودی ! تو شِمُردن بلد بودی. از روی من خوانده بودی... از پرتگاه کشانده بودیم به عقب، به زندگی...

برچسب: نویسنده: کارن نوروزی تاريخ: چهارشنبه 21 اسفند 1398 ساعت: 15:42

من شمُردَن بلد نبودم.تو یادم داده بودی!بعد،تمام اعداد را گم کرده بودم.تو بگو؟ چند بار در ثانیه ؟ چندبار در دقیقه؟ نمیدانستم!تو هم که رفته بودی! من شیشه ها را میجویدم. تمام طول شب میان خانه راه رفته بوادامه مطلب

برچسب: نویسنده: کارن نوروزی تاريخ: چهارشنبه 21 اسفند 1398 ساعت: 15:42

دزدیدن نگاهی، مرگاندن لبخندی متقابل، نگفتن حرفی، خفه کردن شوق نوازشی، حصر خانگی لبانی بوسه خواه، پناه بردن به نقاب "من سرد و بی تفاوتم حالا تو هر چقدر هم که میخواهی خواستنی و شیرین باش"، پنهان کردن دادامه مطلب

برچسب: نویسنده: کارن نوروزی تاريخ: چهارشنبه 21 اسفند 1398 ساعت: 15:42

تمام روز رو دویده بودم. خودم رو به بی خیالی زده بودم.کسی جای من از خانه بیرون رفته بود که دیگر نمیشناختم اش ! لعنتی خودم رو به نفهمیدن زده بودم و دوییده بودم یه جوری که انگار مطمئنم شب قراره برسم به یادامه مطلب

برچسب: نویسنده: کارن نوروزی تاريخ: چهارشنبه 21 اسفند 1398 ساعت: 15:42

چیز زیادی باقی نمانده!من باید کنار میکشیدم!تمام گلوله ها را خرج کرده بودی!یکی مانده بود که سهم من شد! تو انفجار کهکشان ها را دیده بودی؟ تو که همه چیز را بلد بودی ، همه ی راه ها را رفته بودی، همه ی جهاادامه مطلب

برچسب: نویسنده: کارن نوروزی تاريخ: چهارشنبه 21 اسفند 1398 ساعت: 15:42

سه، دو ، یک! آخرین تیر را من روی خودم خالی میکنم. آخرین طناب را من میکشم! تمام روز با خودم حرف زده بودم ، تمام شب به خودم پیچیده بودم...به دکترم پیام داده بودم که در جهان رها شده ام ، هیچکس را ندارم، ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: کارن نوروزی تاريخ: چهارشنبه 21 اسفند 1398 ساعت: 15:42

تو رفته بودی! من میان سکوت خانه چرخیده بودم، تا باور کنم که از من رفته ای.. بعد با درد چراغ ها را خاموش کرده بودم .تمام درها را قفل کرده بودم رفته بودم تا پشت ستاره ها،پشت نور، آنقدر رفته بودم تا دست کسی به من نرسد. تا میان تاریکی پنهان شوم! تا شاید بتوانم به خودم برگردم..

+ما تا آخرش جنگیدیم،تا اونجایی که میشد دوییدیم ، نه اینکه به جایی نرسیده باشیم ، نه! ته نداشت ماجراهای این داستان آخرش...

برچسب: نویسنده: کارن نوروزی تاريخ: چهارشنبه 21 اسفند 1398 ساعت: 15:42

خواستن، توانستن بود؟ لعنتی... این همه سال ، این همه زندگی ، چطور آدم فراموش میکند که گاهی خواستن، توانستن نیست؟ دراز کشیده بودم وسط خانه ، روی سرامیک ها، قرار بود سرما زخم ها را آرام کند. تو مرهم من بادامه مطلب

برچسب: نویسنده: کارن نوروزی تاريخ: چهارشنبه 21 اسفند 1398 ساعت: 15:42

حالا که تموم شده بزار منم خط آخر نامه رو بگم برات،حبیب، من دیگه دلبر کسی نمیشم... فراموش نمیکنم تو رو..

+می ارزید ، اون روزا به این شبا می ارزید... گفتم که بدونی پشیمون نیستم.. فقط دیگه نیستم.. خستم .. میخوام چاهارتا پاییز بخوابم...

#رادیو_چهرازی

برچسب: نویسنده: کارن نوروزی تاريخ: چهارشنبه 21 اسفند 1398 ساعت: 15:42

نشسته بودم رو به روی تو! یا خودم؟ خودم رو تو چشمای تو میدیدم؟ یا ...! به هرحال یه چیزی از تو زیر پوست من ریشه دوونده بود و کم کم داشت جوونه میزد! من فهمیده بودم؟! فهمیده بودم! از اولِ قصه؟ نه راستش منادامه مطلب

برچسب: نویسنده: کارن نوروزی تاريخ: چهارشنبه 18 دی 1398 ساعت: 11:01

دیشب به پُل کردستان فکر میکردم. به سرماخوردگی وحشتناک و عفونتی که تمام جونم رو گرفته بود ،به روحم که به انزوا رفته بود. به درد ! به اون اسفند کذایی که گم شده بودم . تو تاریکی مطلق گرفتاربودم.به بلاگفاادامه مطلب

برچسب: نویسنده: کارن نوروزی تاريخ: چهارشنبه 18 دی 1398 ساعت: 11:01

تاحالا تو شهربازی تو رنجر نشستی؟دارم از حس ریزش دلت تو اون اوج و فرودای یهویی حرف میزنم! تو تمام اون لحظه ها هیچ وقت مطمئن نیستی که سالم میمونی تا آخرش یا نه! هیچ وقت مطمئن نیستی این بار که رفتی بالا ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: کارن نوروزی تاريخ: چهارشنبه 18 دی 1398 ساعت: 11:01

من از تمام آن روزهای تلخ ، پرت شده بودم گوشه ی اتاق نشیمن یک خانه ی قدیمی و تکیه داده بودم به امن ترین جای جهان. تو! تو نشسته بودی به شمارش نفس های یک کهکشان نو ظهور! چندبار در دقیقه؟چندربار در ثانیه؟ من موهایم را به باد سپرده بودم! باد؟! راستی باد موهایم را به هم ریخته بود یا انگشتان تو ؟ ریشه هایم میان ریشه های تو می دوید! سُر میخورد! سایه ها عقب تر رفته بودند! من میان خانه میچرخیدم ، بی صدا ، بی سایه، تازه رسیده بودم و خستگی چرخش میلیاردها سال نوری بر شانه هایم سنگینی میکرد!

برچسب: نویسنده: کارن نوروزی تاريخ: چهارشنبه 18 دی 1398 ساعت: 11:01

همه چیز میتونست شکل دیگه ای داشته باشه! به همین سادگی! دردناکه؟ نمیدونم ! این شاید یکی از ایرادای آدمایی مثل من باشه که خیلی با جزئیات قبل از هر واقعه ای اون رو بررسی میکنن !بارها و بارها!درواقع وقتیادامه مطلب

برچسب: نویسنده: کارن نوروزی تاريخ: شنبه 30 آذر 1398 ساعت: 20:44

صفحه بندی