
نشسته بودم رو به روی تو! یا خودم؟ خودم رو تو چشمای تو میدیدم؟ یا ...! به هرحال یه چیزی از تو زیر پوست من ریشه دوونده بود و کم کم داشت جوونه میزد! من فهمیده بودم؟! فهمیده بودم! از اولِ قصه؟ نه راستش من...
ادامه مطلب
من از تمام آن روزهای تلخ ، پرت شده بودم گوشه ی اتاق نشیمن یک خانه ی قدیمی و تکیه داده بودم به امن ترین جای جهان. تو! تونشسته بودی به شمارش نفس های یک کهکشان نو ظهور! چندبار در دقیقه؟چندربار در ثانیه؟ من موهایم را به باد سپرده بودم! باد؟! راستی باد موهایم را به هم ریخته بود یا انگشتان تو ؟ ریشه هایم میان ریشه های تو می دوید! سُر میخورد! سایه ها عقب تر رفته بودند! من میان خانه میچرخیدم ، بی صدا ، بی سایه،تازه رسیده بودم و خستگی چرخش میلیاردها سال نوری بر شانه هایم سنگینی میکرد!...
ادامه مطلب
بهم بگو چطوریه که تو منو نمیبینی ؟واقعا منو نمیبینی یا مثلا نمیخوای که ببینی ؟! اصلا چطور چشمات میتونه منو نبینه؟ اونجوری که من جلوت راه میرم ، نفس میکشم ، میچرخم ، میرقصم ، دستامُاز کنارت رد میکنم ...
ادامه مطلب
وبلاگ قرار کلمه وبلاگ نبود کلمه وبلاگ دستهام کلمه به تو وبلاگ برسند کلمه ! زیبایی اش همین جا بود ، آنقدر دور باشی که برای هربار نزدیک شدنت جانم برود. که هربار بخشی از خودت را بی آنکه بدانی ، درونم جا بگذاری ! زیبایی اش همین جا بود ، که تو نمیدان...
ادامه مطلب
شبیه یک بریدگی روی انگشتم ؛ هی فشارت می دهم تا با درد بفهمم که جایی خودم را فراموش کرده بودم....
ادامه مطلب