
گاهی دلممیخواست من اون عابر پیاده بودم. که از کنارت میگذشت! من نزدیک ترین و دورترینم؟ شبیه رام ترین و وحشی ترین؟ تمام تضادها کنارم معنا پیدا میکنند؟ به صدای تو فکر میکنم، به خودم که کنار تو یه آذرخشم...
ادامه مطلب
تمام روز رو دویده بودم. خودم رو به بی خیالی زده بودم.کسی جای من از خانه بیرون رفته بود که دیگر نمیشناختم اش ! لعنتی خودم رو به نفهمیدن زده بودم و دوییده بودم یه جوری که انگار مطمئنم شب قراره برسم به ی...
ادامه مطلب
حالا که تموم شده بزار منم خط آخر نامه رو بگم برات،حبیب، من دیگه دلبر کسی نمیشم... فراموش نمیکنم تو رو..+می ارزید ، اون روزا به این شبا می ارزید... گفتم که بدونی پشیمون نیستم.. فقط دیگه نیستم.. خستم .. میخوام چاهارتا پاییز بخوابم...#رادیو_چهرازی...
ادامه مطلب
دیشب به پُل کردستان فکر میکردم. به سرماخوردگی وحشتناک و عفونتی که تمام جونم رو گرفته بود ،به روحم کهبه انزوا رفته بود. به درد ! به اون اسفند کذایی که گم شده بودم . تو تاریکی مطلق گرفتاربودم.به بلاگفا...
ادامه مطلب
بهم بگو چطوریه که تو منو نمیبینی ؟واقعا منو نمیبینی یا مثلا نمیخوای که ببینی ؟! اصلا چطور چشمات میتونه منو نبینه؟ اونجوری که من جلوت راه میرم ، نفس میکشم ، میچرخم ، میرقصم ، دستامُاز کنارت رد میکنم ...
ادامه مطلب
محبوب من ، بنیاد گمشدگی های من بی شما بودن است!+محمد صالح علاء...
ادامه مطلب
+همین چند ساعت پیش ، وقتی تشنگی شدید به اجبار از خواب بیدارم کرده بود، دُرست همان وقتی که میان تاریکی آشپزخانه بطری آب را سَر میکشیدم ، یک لحظه از دلم گذشت که کاش همان آن،کسی بود که شماره اش را میگرفت...
ادامه مطلب
وبلاگ چقدر کلمه راه بود از من تا تو؟ واقعیت این است که از اول قرار بر رسیدن نبود.اصلاهیچ جاده ای نبود که من را به تو برساند......
ادامه مطلب
آدم هایی هم هستند که اشتباهاتشان را مدام تکرار می کنند. یک مرض و دردی در مغزشان هست که اجازه نمیدهد بفهمند این داستانی که برای زندگیشان انتخاب کرده اند نتیجه ندارد... با سرعت عجیبی تمام آدم های گذشته ام به زندگی ام برگشته اند ، با سرعت عجیبی دلم می خواهد مدام در گوش خودم بزنم و به خودم بگویم این آدم ها را تمام کن لعنتی......
ادامه مطلب
چیزی درون من هست که رنجم می دهد ، که جلوی آدمی که بی وقفه می جنگد را می گیرد. چیزی درونم هست که یک وقتهایی بی مهابا من را به قعر تاریکی های خودم می کشاند. انگار کسی به تو بگوید از ما نیستی ، شبیه افتادن در یک گردباد لعنتی ، بعد از خودت بپرسی اصلا من اینجا چه کار می کنم ؟ --- من را گذشته ام بلعیده است ... بدون پشت و پناه بودنم بلعیده است ... من را آدم های بر ربطی که به زندگی ام وصل بوده اند از ابتدا بلعیده اند ، من می توانستم خیلی چیزها باشم ......
ادامه مطلب
روی راحتی بنفش رنگ دراز کشده بودم. دست هایم را در هم مچاله کرده بودم . آسمان و زمین را به هم میبافتم. از تمام چیزهای مسخره دنیا برایش حرف می زدم. او هم چیزی نمی گفت . ساکت . تنها شنونده بود . خیلی وقت ها همینطور رفتار می کرد . یک جایی ، میان حرف هایم بعد از یک اسم مکث کردم ، به تمام هفته ای فکر کردم که دلم می خواست زار بزنم ، همان جا یقه ام را گرفت ، آنقدر آدم دیده بود که بداند من با تمام چرت و پرت هایم فقط می خواهم از تمام چیزی که رنجم می دهد فرار کنم. همان جا که مکث کردم ، که اشکم آرام ریخت ، صدایم کرد ، خیلی آرام گفت : تمام جلسه را منتظر همین لحظه نشسته ام ، چه چیز...
ادامه مطلب