
نشسته بودم رو به روی تو! یا خودم؟ خودم رو تو چشمای تو میدیدم؟ یا ...! به هرحال یه چیزی از تو زیر پوست من ریشه دوونده بود و کم کم داشت جوونه میزد! من فهمیده بودم؟! فهمیده بودم! از اولِ قصه؟ نه راستش من...
ادامه مطلب
دیشب به پُل کردستان فکر میکردم. به سرماخوردگی وحشتناک و عفونتی که تمام جونم رو گرفته بود ،به روحم کهبه انزوا رفته بود. به درد ! به اون اسفند کذایی که گم شده بودم . تو تاریکی مطلق گرفتاربودم.به بلاگفا...
ادامه مطلب
تمام تلاشم برای دیدنت همیشه در لحظه ی آخر هیچ می شود و تو نمی دانی! تو خبر نداری ! تو ، از چیزی که از خودت درونم جریان دارد خبر نداری ، همین برای رنج کشیدنم کافی نیست؟ همین که آن گوشه ی آرام مینشینمو...
ادامه مطلب
گاهی وقت ها احساس میکنم هیچ وقت نتونستماز دریچه ی درستی به زندگی نگاه کنم، مثلا تمام اون زمان هایی که برای خواسته هام می جنگیدم ، اغلب از همون اول می دونستم که شدنی نیست ، میدونستم آخرش قرار به خودم ...
ادامه مطلب
تمام آن لحظه ها انگار هیچ وقت نبودند! شبیه تمام خواب های این چندوقت که شب ها میانشان سرک میکشیدی و صبح به وقت بیداری، به وقت واقعیت، از دستانم رفته بودی ! جوری که انگار که هیچ وقت دستانم رانگرفته بودی...
ادامه مطلب
ببین، من برای اینکه اون شب دور میدون هروی صدات کنم و بهت بگم صدات توی ذهنم نشسته ، با خودم کلی مبارزه کرده بودم... با خودم کلی حرف زده بود... تمام مسیر سیدخندان تا هروی رو هزار بار به خودم گفته بودم م...
ادامه مطلب
دلم وبلاگ برای کلمه تو، نمی رود! به هیچ کجا! تنهابه وقت فکر کردن به تو چیزی شبیه سرب داغ درون رگهام جریان پیدا میکند. دلم تو را ، نمی خواهد! مَکثِ پشت جملاتم را میخوانی؟ عزیزم ، عزیزم ، کجای دنیا آدمها وبلاگ برای کلمه نشان...
ادامه مطلب
چیزی درون من هست که رنجم می دهد ، که جلوی آدمی که بی وقفه می جنگد را می گیرد. چیزی درونم هست که یک وقتهایی بی مهابا من را به قعر تاریکی های خودم می کشاند. انگار کسی به تو بگوید از ما نیستی ، شبیه افتادن در یک گردباد لعنتی ، بعد از خودت بپرسی اصلا من اینجا چه کار می کنم ؟ --- من را گذشته ام بلعیده است ... بدون پشت و پناه بودنم بلعیده است ... من را آدم های بر ربطی که به زندگی ام وصل بوده اند از ابتدا بلعیده اند ، من می توانستم خیلی چیزها باشم ......
ادامه مطلب