ریشه هایم خشکیده - تاریخ: 1397/9/20 ساعت: 15:40
دیروز که مامان وسط خانه فریاد می زد ، با خودم فکر میکردم چقدر باید در بی تفاوت شدن نسبت به مسائل پیش بروم ؟ فکر کردم اصلا مامان متوجه شده که چیزی میان من و آنها از بین رفته ، اصلا متوجه شده که ریشه, ای که من را به آنها وصل می کرد، خشکیده, ، پوسیده ؟ تمام لحظه هایی که مامان فریاد می زد ، با خودم فکر ...
با دردی که میان دلم لانه کرده چه کنم؟ - تاریخ: 1397/9/17 ساعت: 12:10
حالا مُدام ، اینجا برای تو بنویسم ، از دلم که برایت نمی رود، از زمانی که نگاهت می کردم دُرُست آن لحظه ای که میان, آشپزخانه ایستاده بودی ، آشپزخانه خانه ات! از بوی عطرت که میان, دلم میپیچد ، از جوانه ای
دلم برای تو، نمی رود! - تاریخ: 1397/8/29 ساعت: 16:21
دلم وبلاگ برای کلمه تو، نمی رود! به هیچ کجا! تنهابه وقت فکر کردن به تو چیزی شبیه سرب داغ درون رگهام جریان پیدا میکند. دلم تو را ، نمی خواهد! مَکثِ پشت جملاتم را میخوانی؟ عزیزم ، عزیزم ، کجای دنیا آدمها وبلاگ برای کلمه نشان
تو کجا بودی؟! - تاریخ: 1397/8/29 ساعت: 16:21
نشسته بودم روی اُپن آشپزخونه ات ، نگاهت میکردمُ ، دلم؟ دلم لبخند میزد. دلم میومد کنارت وایمیستاد ، عطرتُ بو می کشید ، دستاش رو روی دستات میذاشت ، خودم ؟ خودم روی اُپن آشپزخونت نشسته بودم و به خودم میپ
قرار نبود دستهام به تو برسند - تاریخ: 1397/8/29 ساعت: 16:21
وبلاگ قرار کلمه وبلاگ نبود کلمه وبلاگ دستهام کلمه به تو وبلاگ برسند کلمه ! زیبایی اش همین جا بود ، آنقدر دور باشی که برای هربار نزدیک شدنت جانم برود. که هربار بخشی از خودت را بی آنکه بدانی ، درونم جا بگذاری ! زیبایی اش همین جا بود ، که تو نمیدان
چقدر راه بود از من تا تو؟ - تاریخ: 1397/8/29 ساعت: 16:21
وبلاگ چقدر کلمه راه بود از من تا تو؟ واقعیت این است که از اول قرار بر رسیدن نبود.اصلا هیچ جاده ای نبود که من را به تو برساند...
- - تاریخ: 1397/8/29 ساعت: 16:21
درواقع درجهان درونم چیزی که واقعا دلم میخواست این بود که میتوانستم با آدم ها مکالمه داشته باشم ، مثلا بتوانم با آن ها در مورد یک موضوع مشخص حرف بزنم و نگران ادامه پیدا کردن بحث نباشم اما در واقعیت (جه
دلبرجان اصلا معنی کلماتم را میفهمی؟ - تاریخ: 1397/8/29 ساعت: 16:21
وبلاگ اصلا کلمه میفهمی چقدر باید در برابرت محکم بایستم تا بتوانم به تو نشان دهم که میان ما هیچ هم نیست ؟ تا نشان دهم هیچ چیز من را به تو وصل نکرده است ! وبلاگ اصلا کلمه میفهمی چقدر باید انرژی بگذارم تا تو را به دورترین نقطه ی ذهنم پرت کنم؟ وبلاگ دلبرجان کلمه وبلاگ اصلا کلمه وبلاگ معنی کلمه این قصه ه...
بی تاب ، سرمست... - تاریخ: 1397/8/29 ساعت: 16:21
از آخرین باری که بی تاب دیدن کسی بودم چقدر میگذرد؟ از آخرین باری که جلوی آینه ایستاده ام و تلاش کرده ام که زیباتر باشم ، برای کسی که تو بودی چقدر میگذرد؟ همین امروز به این فکر میکردم ، همین امروز که ن
دست از تو برداشتم و تو نمیفهمی! - تاریخ: 1397/8/29 ساعت: 16:21
دست از تو وبلاگ برداشتم کلمه ! همین امروز وقتی از اتاق بیرون آمدی ، کاپشتنت را روی چوب لباسی آویزان کردی و توی کمد گذاشتی ، حالم را با لبخند پرسیدی ، از بوی قهوه ام تعریف کردی، دست از تو وبلاگ برداشتم کلمه ! عزیزم صدای تو من
لبخند زدم... - تاریخ: 1396/6/23 ساعت: 13:34
اول . تمام زمانی که ذهنم از درگیری های کاری خلاص می شود مُدام با خودم فکر می کنم ، وقتی نُت ها را می نویسی ، وقتی انگشتانت را روی کلاویه ها می گذاری به من فکر می کنی ؟ یا من را جایی میان شلوغی زندگی ات گُم کرده ای؟ دوم . زندگی من پُر از قصه های ناتمام است ، شاید هم نه ، پُر از قصه هایی است که یک شبه...
درد من از اویی است که خودم هستم! - تاریخ: 1396/5/20 ساعت: 14:13
آدم هایی هم هستند که اشتباهاتشان را مدام تکرار می کنند. یک مرض و دردی در مغزشان هست که اجازه نمیدهد بفهمند این داستانی که برای زندگیشان انتخاب کرده اند نتیجه ندارد... با سرعت عجیبی تمام آدم های گذشته ام به زندگی ام برگشته اند ، با سرعت عجیبی دلم می خواهد مدام در گوش خودم بزنم و به خودم بگویم این آدم...
تله ی زندگی... - تاریخ: 1395/8/19 ساعت: 12:07
عزیزم! عزیزم! باید همین الان می بودم که دست هایت را بگیرم ، شبیه همان روزی که خسته شده بودی ، همان روزی که به گریه افتادی ! همان روزی که جنین وار در آغوش گرفته بودمت ، که نمی گذاشتی چشم هایت را ببینم . باید تمام این روزها را کنارت می بودم و بغلت می کردم. عزیزم ، تمام این روزها ، تمام این هفته ، از ه...
لعنتی! - تاریخ: 1395/8/19 ساعت: 12:06
چیزی درون من هست که رنجم می دهد ، که جلوی آدمی که بی وقفه می جنگد را می گیرد. چیزی درونم هست که یک وقتهایی بی مهابا من را به قعر تاریکی های خودم می کشاند. انگار کسی به تو بگوید از ما نیستی ، شبیه افتادن در یک گردباد لعنتی ، بعد از خودت بپرسی اصلا من اینجا چه کار می کنم ؟ --- من را گذشته ام بلعیده اس...
کاش نامهربانی ذهن من را ببخشی! - تاریخ: 1395/7/25 ساعت: 10:54
روی راحتی بنفش رنگ دراز کشده بودم. دست هایم را در هم مچاله کرده بودم . آسمان و زمین را به هم میبافتم. از تمام چیزهای مسخره دنیا برایش حرف می زدم. او هم چیزی نمی گفت . ساکت . تنها شنونده بود . خیلی وقت ها همینطور رفتار می کرد . یک جایی ، میان حرف هایم بعد از یک اسم مکث کردم ، به تمام هفته ای فکر کردم...
زخم - تاریخ: 1395/6/23 ساعت: 19:06
شبیه یک بریدگی روی انگشتم ؛ هی فشارت می دهم تا با درد بفهمم که جایی خودم را فراموش کرده بودم.
خودِِ ِ خود ِ واقعی اَت - تاریخ: 1395/6/23 ساعت: 19:06
یک عصبیت مداوم ... مثلا یک انفجار که مدام در تمام بدنت اتفاق می افتد... انگار که هیچ کدام از این استرس ها و نگرانی ها و فشارهای عصبی تحت کنترل خودت نباشد ... یک خستگی طولانی ازحجم بزرگی از فکرها ؛ کارها ؛ بحث ها ... انگار تمام دویدن ها به نرسیدن ختم شود ... یکهو به خودت می آیی و می بینی که تمام مدت ...
... - تاریخ: 1395/6/23 ساعت: 19:06
من هیچ وقت آدم آرامی نبودم... شاید در بازه هایی از زندگی زمان هایی بوده باشد که سکوت کرده باشم ، کم حرف تر شده باشم اما هیچ وقت آرام نبوده ام. حتی در این زمان ها هم شب های نا آرامی داشته ام. شب هایی پر از کابوس و وحشت! درواقع من همیشه پر از تنش بوده ام.پر از اضطراب هایی که تمام شدنی نبودند. پر از جن...
خستگی های غریب - تاریخ: 1395/6/23 ساعت: 19:06
نفس های آخر زندگی ... یک اندوه بی پایان میان دست هایم... قرار به این بود که زندگی کنیم ، من مردگی هایم بی نهایت دردناک اند... کلمات را مدت هاست گم کرده ام... هیچ پناهی ندارم... خستگی های غریب لعنتی!
لبخند زدم... - تاریخ: 1395/6/23 ساعت: 19:06
اول . تمام زمانی که ذهنم از درگیری های کاری خلاص می شود مُدام با خودم فکر می کنم ، وقتی نُت ها را می نویسی ، وقتی انگشتانت را روی کلاویه ها می گذاری به من فکر می کنی ؟ یا من را جایی میان شلوغی زندگی ات گُم کرده ای؟ دوم . زندگی من پُر از قصه های ناتمام است ، شاید هم نه ، پُر از قصه هایی است که یک شبه...

برچسب‌های مرتبط

لعنتی ترین حوالی | لعنتی به انگلیسی | لعنتی من دیدمت | لعنتی های بی آبرو | لعنتی دوست دارم | لعنتی ها | لعنتی گوشی رو بردار | لعنتی خنده دار | لعنتی برگرد | لعنتی دوست داشتنی