هیپوکسی - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 17:02
+میگم تو منو نمیشناسی ، این آدمی که رو به روت میشینه و باهات حرف میزنه که من نیستم ، من خیلی سال پیش یه جایی توی پیچ و خم کوچه های تاریک جا موندم ، الانم اونقدر راه اومدم که بترسم از اینکه برگردمُ خود
پروانه ای که میان قلبم با دیدنت بال بال میزند را میبینی؟ - تاریخ: 1398/8/21 ساعت: 5:01
تمام تلاشم برای دیدنت همیشه در لحظه ی آخر هیچ می شود و تو نمی دانی! تو خبر نداری ! تو ، از چیزی که از خودت درونم جریان دارد خبر نداری ، همین برای رنج کشیدنم کافی نیست؟ همین که آن گوشه ی آرام مینشینم و
دکتر؟ اجازه؟ - تاریخ: 1398/8/21 ساعت: 5:01
میگم دکتر جایی رو سراغ داری مغزمُ ببرم اونجا ، خودمُ از این همه صدا خلاص کنم؟ ببین دکتر ، من خستم! توانی برام نمونده ، چقدر دیگه باید بجنگم؟ منُ نگاه کن دکتر ، دستام میلرزه ، خودم نیستم ، این همه راه
از کجا؟ - تاریخ: 1398/6/10 ساعت: 14:34
میگه از کجا بود که دست از حرف زدن کشیدی؟ میگم از اونجایی که وقتِ حرف زدن متوجه شدم کلمات توانِ انتقالِ چیزی که واقعا درونم داره اتفاق می افته رو به شنونده ندارن!
غبار غم برود حال خوش شود حافظ... - تاریخ: 1398/6/10 ساعت: 14:34
گاهی وقت ها احساس میکنم هیچ وقت نتونستم از دریچه ی درستی به زندگی نگاه کنم، مثلا تمام اون زمان هایی که برای خواسته هام می جنگیدم ، اغلب از همون اول می دونستم که شدنی نیست ، میدونستم آخرش قرار به خودم
قرار بودxa0"غبار غم برود و حال خوش شود"! - تاریخ: 1398/6/10 ساعت: 14:34
تمام آن لحظه ها انگار هیچ وقت نبودند! شبیه تمام خواب های این چندوقت که شب ها میانشان سرک میکشیدی و صبح به وقت بیداری، به وقت واقعیت، از دستانم رفته بودی ! جوری که انگار که هیچ وقت دستانم رانگرفته بودی
هسته ی موذی - تاریخ: 1398/6/10 ساعت: 14:34
آن هسته ی موذی و اصلی بی حسی و بی تفاوتی آزاردهنده ای که درونم جا خوش کرده است را پیدا کرده ام! یک تصمیم آنی بعد از اینکه بعد از هربار دوست داشتن و عشق ورزیدن طوری رنج دیده بودم که دیگر فاصله ای با مت
بگزار عشق یک بار دیگر بعد از سال ها میان جانم بنشیند - تاریخ: 1398/6/10 ساعت: 14:34
شبیه هجده سالگی ، بی تاب دیدنت شده ام. دلم برای صدایت ، لحن کلامت تنگ است. از همین لحظه میدانم امروز ، زمان ، قرار است با من بازی کند. دلبرجان می خواهم اینبار بدون ترس درون چیزی که از تو میان روحم جریان دارد غرق شوم. بدون وحشت از این که فردا و فرداها چه می شود ؟ بدون وحشت از این که اصلا دوستم داری؟ ...
محبوب من ، من میدانم درخت قند بی شما تلخ است! - تاریخ: 1398/6/10 ساعت: 14:34
محبوب من ، بنیاد گمشدگی های من بی شما بودن است!+محمد صالح علاء
معشوق... - تاریخ: 1398/6/10 ساعت: 14:34
فکر میکنم بعد از مدتی ، تمام تعاریف در ذهن عاشق، با معشوق یکی می شود. درواقع معشوق طوری درونی می شود که انگار منی از ابتدا وجود نداشته است. انگار او بخشی از شماست یا که نه ، انگار شما بخشی از او باشید. بخشی از تمام آن چیزی که شما را به خودتان بازگردانده است.
دلم پیش تو جا مانده! - تاریخ: 1398/6/10 ساعت: 14:34
چیزی که از تو درون من جریان دارد قابل اشتراک گذاشتن با آدم های اطرافم نیست. گمگشتگی نفسم را بریده است . دردهای جسمانی از نو شروع شده اند و انگار قرار نیست به این زودی ها رهایم کنند. دلم میخواهد گوشه ی
! - تاریخ: 1398/6/10 ساعت: 14:34
بهش میگم منم دلم میخواد بالاخره به ساحل آرامش برسم. میگم مگه ظرفیت من چقدره؟ مگه ظرف من چقدر جا داره؟
بازیافتن خود - تاریخ: 1398/6/10 ساعت: 14:34
به نظرم بازیافتن خود اتفاق عجیب و ارزشمندیست، برای من شاید هر روز به شکل های مختلفی اتفاق بیافتد که خودم را از نو پیدا کنم ،مثلا یک روز صبح بعد از خوابی که دیده ام ، یک نصفه شب بعد از اینکه مکالمه دوس
با خودم جنگیدم - تاریخ: 1397/11/28 ساعت: 20:24
فقط برای اینکه بعدها هروقت به اینجا سرزدم یادم باشد یک عصری ، در تاریخ 97/10/05 ، دور میدون هروی ، کنار اون کیوسک نیروی انتظامی ، وقتی دِل دِل میکردم ، صدام میلرزید ، اضطراب داشت میکُشتَتَم ، برای خودم با خودم جنگیدم ....
تو شروع نشده ، تموم شدی! - تاریخ: 1397/11/28 ساعت: 20:24
ببین، من برای اینکه اون شب دور میدون هروی صدات کنم و بهت بگم صدات توی ذهنم نشسته ، با خودم کلی مبارزه کرده بودم... با خودم کلی حرف زده بود... تمام مسیر سیدخندان تا هروی رو هزار بار به خودم گفته بودم م
تقسیم کردن جهان... - تاریخ: 1397/11/28 ساعت: 20:24
اینکه آدم یک جایی تصمیم بگیرد جهانش را با دیگران تقسیم کند ، به هر اسم و رسمی ، با هر عنوانی، شجاعت و جسارت بالایی میخواهد. اصلا همینکه با وجود تمام ترس هایی که از تقسیم کردن جهانت با دیگران داری یک ق
بدون عنوان! - تاریخ: 1397/11/28 ساعت: 20:24
اول کار راه فرارم از تنهایی بود، بعد پناه بُردم به ورزش ! حالا به جُفتش ! به همین دردناکی!
دلم آغوش میخواست! - تاریخ: 1397/11/28 ساعت: 20:24
+دلم آغوش میخواست ، تمام آن ثانیه هایی که مستاصل میان آشپزخانه ایستاده بودم ، تنها دلم یک آغوش میخواست!دلم میخواست کسی بودکه می توانستم بی مکث ، بی توجه به ساعت ،شماره اش را بگیرم ، روی سرامیک های سرد
میخواهم رهایت کنم! - تاریخ: 1397/11/28 ساعت: 20:24
اول.یک جایی تمام نسخه هایی که تا آن روز برای خودت پیچیدی بی فایده می شود ، به هرطنابی که چنگ بزنی ، به هر دری که بکوبی ... ناگهان خودت را پیدا می کنی که به همه ی طناب های پاره چنگ زدی ، همه ی دیوارها
من را ببین ! - تاریخ: 1397/9/29 ساعت: 19:18
+همین چند ساعت پیش ، وقتی تشنگی شدید به اجبار از خواب بیدارم کرده بود، دُرست همان وقتی که میان تاریکی آشپزخانه بطری آب را سَر میکشیدم ، یک لحظه از دلم گذشت که کاش همان آن،کسی بود که شماره اش را میگرفت

برچسب‌های مرتبط

لعنتی ترین حوالی | لعنتی به انگلیسی | لعنتی من دیدمت | لعنتی های بی آبرو | لعنتی دوست دارم | لعنتی ها | لعنتی گوشی رو بردار | لعنتی خنده دار | لعنتی برگرد | لعنتی دوست داشتنی